این یک پیپ هست یا نیست؟

                     

هنر قرن بیستم در به زیر سوال بردن سنت دیرینه ای که در نقاشی کلاسیک به عنوان ابزاری برای بازنمایی وجود داشت، از هیچ تلاشی فروگذار نکرد و به منظور فراتر رفتن از قالب های رایج فراتر رفت و انواع مختلفی از متدها و نگرش ها را درهم آمیخت.

فوکو در بخش آخر کتاب خود، قاعده هایی که مگریت در این تابلو شکسته است را تحت عنوان "نقاشی کردن تأیید کردن نیست" آورده است. تلاش مگریت نیز این بود که نشان دهد نقاشی بازنمایی آنچه که می بینیم نیست و موضوع اصلی بحث فوکو نیز چالش میان نوشتار و تصویر و اقتدار هریک از آنهاست. او در جایی معتقد است که می توان اینگونه گفت: «این نه یک پیپ بلکه ترسیمی از یک پیپ است ، این نه یک پیپ بلکه جمله ای است که می گوید این یک پیپ است، جمله این یک پیپ نیست، یک پیپ نیست. واژه این یک پیپ نیست، این نقاشی، این جمله نگاشته شده، این تصویرِ پیپ، هیچیک ازاینها  یک پیپ نیست.»

موضوع بحث مگریت و فوکو هردو بر مسأله بازنمایی و حقانیت تصویر و نوشتار رقم می خورد و شاید بتوان منشاء اینگونه تفکر را در علم مدرن جستجو کرد. توماس کوهن اشاره می کند که علم مدرن بر اساس منطق ارسطویی یا این یا آن پیش می رود. ( X یا A هست یا غیر) در حالیکه منطق هندو می تواند چهارگانه یا هفتگانه باشد. (با اشکال بیشتر، مثلاً X نه Aهست نه غیر A، X یا A نیست یا غیر A، X هم A نیست هم غیر A ).

در نتیجه شاید بتوان اینگونه گفت که نقاشی نیز بر پایه منطق ارسطویی شکل گرفت که تصاویر یا بازنمایی کننده A است یا غیر A و در دوره کلاسیک آنچه که بازنمایی  Aبود هنر نامیده می شد. و این روند تدریجی، در قرن بیستم با کشف نظریات جدید علمی به زیر سوال رفت همچون امروز که پس از کشف نظریه نسبیت انیشتن، بسیاری از فرضیات هنر پست مدرن بر آن اساس پی ریزی شد و تبعات آن را تا به امروز می بینیم.

دغدغه مگریت نیز همچون دیگر سورئالیست ها بر پایه نظرات علمی و فلسفی آن زمان شکل گرفت و نتیجه این شد که مگریت در این تابلو و در دیگر تابلوهایش عناوین آثار با مضامینشان همخوانی نداشته باشد و بر این نکته اصرار ورزد که تابلویی که بازنمایی کننده یک پیپ است، یک پیپ نیست!

 

این یک چپق نیست

کتابی از میشل فوکو، فیلسوف و تاریخ شناس پر آوازه معاصر، که درباره نقاشی های رنه ماگریت، بخصوی تابلوی "این یک پیپ" نیست نوشته شده. فوکو در این کتاب از وجوه مختلف، این تابلوی مگریت را بررسی کرده  رنه مگریت که یکی از نقاشان برجسته و نامی سورئالیست است، تابلویی با این عنوان دارد که در آن تصویری از پیپ کشیده و در زیر آن نوشته است این یک پیپ نیست (طرح روی جلد کتاب). چالشی که میان تصویر و نوشته وجود دارد، موضوع بحث فوکو در این کتاب است. اندیشه هایی در باب چندمعنایی و چندپهلویی زبان و نقد تصویری رنه مگریت و همچنین قدرت و اقتدار هرکدام از آنها – تصویر و نوشته -  تفکر این فیلسوف فرانسوی را روشن می کند.فوکو و مگریت با یکدیگر مکاتبه هم داشته اند که ازآن میان در انتهای کتاب، دو نامه از رنه مگریت است که  در سال 1966 به فوکو نوشته . در این دو نامه مگریت نظرش را در باره کتاب فوکو- "واژه ها و چیزها"- که اکنون کتابی مشهور است، بیان کرده.

این کتاب با ترجمه مانی حقیقی و توسط نشر مرکز در سال 1386 به چاپ ششم رسید.

دلتنگی

تازگیا فهمیدم که زندگی هیچی نیست بجز یک مشت دلتنگی

دلتنگی برای آدمایی که دیگه نیستن

دلتنگی برای آدمایی که هستن اما دیگه نمی بینیمشون

دلتنگی برای آدمایی که هستن و میبینمشون اما اونا دیگه خودشون نیستن

دلتنگی برای آدمایی که هستن و خودشونن و پیشمونن اما بازم دلتنگشونیم

زندگی همش دلتنگیه. همش!

دیوانگی

... لحظه تصمیم گیری دیوانگی است ...          (کی یر که گور)

جامعه شناسی هنر

جامعه شناسی هنر ژان دو وینیو اثری جدلی در دفاع از اصالت کارکرد تخیل در مقابله با برداشت جزمی و بیش از اندازه علم گرای جامعه شناسی سنتی در هنر است. آن چه او در این کتاب کوچک و موجز اما بسیار عمیق و پربار مطرح می کند در.اقع پیشنهادی برای نگرش تازه به کل جامعه شناسی هنر، و به تعبیری صریح تر دعوت به پایه گذاری این جامعه شناسی بر اساس نگرشی زنده و پویا نسبت به جامعه و آفرینش هنری است. نگرشی که رابطه تنگاتنگ تجربه اجتماعی و کارکرد تخیل را بر اساس نظریات ناقدان بزرگی چون والتر بنیامین، لوکاچ، فوکو، بارت و... به بررسی می کشد.

او در فصل کاربرد جامعه شناسی در هنر، نظریاتی را معرفی می کند که از آن فرضیه ها به عنوان مبنای برای تحلیل به کار می آیند. این نظریات، "درام"، "نشانه جدلی"، "ساختارهای طبقه بندی های متفاوت"، "بی هنجاری" ، "غیر نوعی" هستند.

این کتاب ترجمه مهدی سحابی است و توسط نشر مرکز در سال 88 با چاپ چهارم رسیده است.

سمفونی آفرینش

هر بامداد پرندگان رأس ساعت 5:20 می خوانند

و رأس ساعت 6:10 سکوت می کنند

اگر می خواهی با آنها هم آواز شوی

برخیز و وضو بگیر!

توماس کوهن و جنگ های علم

مبادی جنگ های علم از آنجا آغاز شد که واژه دانشمند در دهه 1830 توسط یک فیزیکدان و مورخ ضرب شد و تا قبل از آن، دانشمندان به عنوان فلاسفه طبیعت در نظر گرفته می شدند.

علم به مدت  تقریبا یک قرن و تا جنگ جهانی اول در سرتاسر جهان در مفاهیم قهرمانی و حماسی مشاهده می شد. علم، جدای از تکنولوژی و صنعت و در ورای جامعه، فعالیتی ناب و خودگردان بود. اما جنگ جهانی اول ضربه ای جدی بر این اعتقاد اسطوره ای بود و پس از آن خلوص علم زیر سوال رفت. از نظر تلقی عوام از علم، جنگ جهانی دوم آنچه را که جنگ جهانی اول آغاز کرده بود خاتمه داد. پس از آن نهضت هایی شکل گرفت که ادعا کنند علم نه خوب است و نه بد و این جامعه است که از آن استفاده خوب یا بد می کند. استدلال بی طرفی به دفاع رایج از علم در دهه 1950 و 60 تبدیل شد. نهضت رادیکال علم در حالیکه بی طرفی علم را زیر سوال می برد ولی علم را عمدتاَ دغدغه ای غربی می پنداشت اما در تاریخ نگاری علم دگرگونی ریشه ایی وجود داشت که توسط دو تن پایه ریزی شده بود. نخست کتاب جرج ساتن که بین سالهای 1927 تا 1948 چاپ شد  که سه جلد از تحقیق چهار جلدی تاریخ نگاری او عمدتاَ به علم در اسلام اختصاص یافت و نه فقط آشکار کرد که علم غربی بدون اسلام غیر قابل تصور است بلکه معتقد است صِرف نقش علمی اسلام، هم از نظر کمی و هم کیفی، باید کسانی را که علم را رویدادی صرفا غربی تلقی می کنند متنبه سازد. دوم ژوزف نیدهام بود که نقش تحقیق اول را برای چین قائل شد. پس از آن جر و بحث های داغی بر سر کاربرد های علم و حامیان دانشمندان بوجود آمد و ابعاد اجتماعی علم و نقش آن به باد انتقاد گرفته می شد.

کوهن با انتشار کتاب "ساختار انقلاب های علمی" در سال 1962 عصر نوینی را در درک دانش آغاز کرد. او استدلال می کند که دانشمندان، ماجراجویان جسوری که حقایق جدید را کشف می کنند نیستند بلکه آنها حل کنندگان معما هستند که درون جهان بینی تثبیت شده ای کار می کنند. خلاصه نظریه وی این است که علم طی این چرخه پیشرفت می کند: علم هنجاری، بعد انقلاب، بعد دوباره علم هنجاری، و بعد دوباره انقلاب.

توماس کوهن نشان می دهد که قوانین و فرضیات علمی در چهارچوب الگوهای تثبیت شده ای به نام "پارادایم" در فرهنگ های گوناگون ارائه شده اند. این "پارادایم"ها محصول تحول فکری و فرهنگی جوامع گوناگون است و به فرهنگ و تمدن خاصی منحصر نمی شود.

توماس کوهن برای کسانی که در زمینه فلسفه علم مطالعه دارند نامی آشناست که نظریاتش بی شک ، پایه گذار تفکرات انتقادی بی شماری در این زمینه است.

این کتاب نوشته ضیاءالدین سردار و ترجمه جمال آل احمد است که نشر چشمه در سال ۸۵ چاپ کرده است.

بی او بودن

ترانه های بی صبریم را شنوایم

و نمیدانم آنها را چه پاسخگو باشم

شاید نویدی تازه در برسد از راهی که هیچ پایانش نیست

                        و او

            نگرانی هایم را پاسخی گفت

                        شاید

برتابم عطش دیدارش را

و چه سخت می گذرد این روزهای بی او بودن

بی او بودن

            بودن

                  بی او

فقط بودن

این روزها فقط باید بود!

ماه گرفتگی

خوش به حال ماه

امشب  تازه میشه عین من!

فقط چند ساعت دلش میگیره

اما تو همین چند ساعت

همه دنیا نگاش میکنن!

میخوان بدونن چشه

من که یه عمریه دلم گرفته

خوش به حال ماه

Le Coran

نمیدونم تا حالا برای شما هم اتفاق افتاده که کلمه یا عبارت یا جمله ای رو سالها شنیده باشید اما معنی اون رو ندونید و وقتی معنی اون کلمه یا جمله یا.. رو می فهمید، براتون جذاب تر به نظر می رسه؟!

این اتفاق برای من خیلی افتاده و خیلی به ریشه شناسی کلمات (etymology) علاقمندم. خوب بخاطر دارم که دوران کودکی، خیلی از این نوع سوالها می پرسیدم و دقیقا یادم هست یکبار که داشتم دوچرخه سواری می کردم، خیلی جدی از دوچرخه پایین اومدم و رفتم تا سوالی رو که خیلی تو ذهنم اذیتم میکرد و جوابی نداشتم رو از یکی بپرسم! سوالم این بود: چرا به عروسک می گیم عروسک؟ چرا به عروسک نمیگیم بادوم و به بادوم نمیگیم عروسک؟!! نمیدونم سوالم رو از کی پرسیدم و چه جوابی شنیدم اما به هرحال همیشه از این نوع سوالها توی ذهنم بوده.

سالها پیش هم وقتی فهمیدم کلمه آسمان به چه معناست، یا  کلماتی مثل کشور، مرد، زن و... خیلی از کلمات دیگه که تو اساطیر تعریف شدن، به خوندن اسطوره ها بیشتر جذب شدم.

حالا هم مدتی هست که قرآن رو به زبان فرانسه می خونم و جالبی قضیه اینجاست که معانی بعضی کلمات عربی که به گوشم خورده اما بی توجه از کنارش رد شدم، برام جذاب به نظر رسیده! یک مثال خیلی ساده اسامی سوره های قرآنه که وقتی به فرانسه ترجمه شده، تازه معنی اونها رو متوجه شدم به این دلیل که در ترجمه قرآن به زبان فارسی،اسم خیلی از سوره ها به همون عربی نوشته شده. [قرآن های خونه ما که اینطوری نوشته شده قرآن های دیگه رو نمیدونم!] چند تا مثال اینجا میذارم شاید برای بعضی ها جالب باشه:

الفاطر: celui qui a cree la nature، الاسراء: le voyage nocturne، الفرقان: la distinction، الماعون: l'aide، النصر: le secours، القارعه: l'heure qui frappe و مثال های دیگه ای که موقع خوندن برام پیش میاد و دوست دارم بیشتر بخونم. هیچ وقت فکر نمیکردم خوندن قرآن به زبان دیگه غیر از عربی و فارسی برام اینقدر جذاب باشه! ممنون از کسی که این قرآن رو بهم هدیه کرد.

 

از ادیت پیاف Edith_Piaf

این ترانه را پیاف در سال 1961، هنگامیکه یک دوره سخت بیماری را پشت سر گذارد خواند. فیلم
la vie en rose درباره زندگی این خواننده مشهور فرانسوی است که دیدن آن را به علاقمندان پیاف توصیه می کنم.

برای دانلود این آهنگ اینجا کلیک کنید: Edith Piaf-Non je ne regrette

Non, rien de rien,

non je ne regrette de rien,
Ni le bien qu'on m'a fait,

ni le mal, tout ca m'est bien egal.
Non, rien de rien,

non je ne regrette de rien.
C'est paye, balaye, oublie,

 je me fous de passe.
Avec mes souvenirs,

j'ai allume le feu,
Mes chagrins, mes plaisirs,

je n'ai plus besoin d'eux.
Balayes mes amours

avec leurs tremolos,
Balayes pour toujours,

 je repars a zero.
Non, rien de rien,

non je ne regrette de rien,
Ni le bien qu'on m'a fait,

ni le mal, tout ca m'est bien egal.
Non, rien de rien,

non je ne regrette de rien.
Car ma vie, car mes joies,

aujourdhui, ca commence avec toi!

نه! برای هیچ چیز متأسف نیستم

 

نه! هیچ چیز، هیچ چیز

نه! برای هیچ چیز متأسف نیستم

نه برای خوبی هایی که در حقم کرده اند

نه بدی ، برایم کاملا بی اهمیت است

نه! هیچ چیز، هیچ چیز

نه! برای هیچ چیز متأسف نیستم

گذشته است، نابود شده، فراموش شده اند

گذشته برایم هیچ اهمیتی ندارد

با خاطراتم

آتشی روشن کردم

باغم هایم، با شادی هایم

دیگر به آنها هیچ احتیاجی ندارم

عشق هایم نابود شده و از بین رفته اند

و تمام جنب و جوش هایشان

برای همیشه از بین رفته اند

من به نقطه صفر برگشتم

نه! هیچ چیز، هیچ چیز

نه! برای هیچ چیز متأسف نیستم

نه برای خوبی هایی که در حقم کرده اند

نه بدی ، برایم کاملا بی اهمیت است!

نه! هیچ چیز، هیچ چیز

نه! برای هیچ چیز متأسف نیستم

چون زندگی ام، چون خوشی هایم

امروز با تو آغاز شده!

 

آستین نو، بخور پلو!

گویند روزی بهلول را به مهمانی دعوت کردند. بهلول با لباسی کهنه و مندرس به آن مهمانی رفت و در صدر مجلس نشست. مهمان ها یکی پس از دیگری وارد وجلس شدند و آنقدر به بهلول گفتند: «یک خورده پایین تر، یک خورده پایین تر» تا بهلول دم در نشست و روی کفش مهمان ها غذا خورد.

بعد از چند روز دو باره بهلول به همان مجلس دعوت شد. این دفعه لباس نو و تازه ای عاریت گرفت و به تن کرد و به مهمانی رفت. از همان اول خودش دم در نشست اما هرکس از در وارد می شد نگاهی می انداخت و می گفت: «بفرمایید یک خورده بالاتر، بفرمایید یک خورده بالاتر» تا اینکه بهلول در صدر مجلس قرار گرفت. وقتی شام آوردند، بهلول آستین لباسش را در بشقاب پلو کرد و مرتب می گفت: «آستین نو، بخور پلو» حاضرین مجلس تعجب کردند و از او پرسیدند: «این چه کاری است؟ مگر آستین هم غذا می خورد؟» بهلول در جواب گفت: «من همانم که فلان شب اینجا مهمان بودم و کسی اعتنایی به من نکرد و حالا هم این تشریفات مال من نیست بلکه مال لباس من است»

عاقلان مجلس از کرده خود شرمنده شدند و بر شیرین کاری بهلول آفرین گفتند.

برگرفته از کتاب تمثیل و مثل- جلد دوم ص 18

سیاوشان

سیاوشان عنوان کتابی است از علی حصوری که نشر چشمه آن را در سال 84 برای دومین بار چاپ کرده است.

سیاوشان نام آیین سوگ سیاوش و نیز جاهایی است که در آنها سوگ سیاوش گرفته می شده است. این آیین علی رغم  هزار و سیصد سال نفوذ اسلام در ایران، همچنان در شکل های گوناگون،چه در تاریخ و چه در رسم ها، باقی مانده است.

این کتاب به  بررسی و مطالعه این آیین در گستره تاریخی و جغرافیایی از آسیای مرکزی در سغد و خوارزم تا شمال عراق جنوب ترکیه و قفقاز... تا روستاهای ایران می پردازد و سپس آیین های عزاداری پس از اسلام را نزد اقوام مختلف توضیح می دهد که دانستن آنها بسیار جالب است.

بر پشت جلد کتاب چنین آمده است: سیاوشان گزارش سوگ سیاوش است، اما به خاستگاه اسطوره در آسیای مرکزی و تحول آن تا روزگار ما می پردازد. کوشش نویسنده در آن بوده است که به منابعی بپردازد که در ایران کمتر مورد توجه قرار گرفته و به موجب آنها است که سیاوش از یک باور توتمی تا خدای کشت تحول یافته و آنگاه در باورهای دیگر ایرانیان، بویژه انواه سوگِ آیین­ها مثل تعزیه، چمر و نخل گردانی اثر گذاشته است. بخشی از غود دینی از سیاوشان سرچشمه گرفته است.

ترانه ای از شارل آزناوور Charles Aznavourبا عنوان Emmenez-Moi مرا با خود ببر

این آهنگ رو شاید هزاربار گوش دادم! خصوصا بعد از فوت برادرم

البته وقتی متن رو به فارسی برگردوندم نتونستم حس واقعی آهنگ رو ادا کنم، کار سختیه!

برای دانلود این آهنگ روی این لینک کلیک کنید: Emmenez-Moi مرا با خود ببر

 

Emmenez-Moi
Vers les docks, où le poids et l'ennui
Me courbent le dos
Ils arrivent, le ventre alourdi de fruits,
Les bateaux
Ils viennent du bout du monde
Apportant avec eux des idées vagabondes
Aux reflets de ciel bleu, de mirages
Traînant un parfum poivré
De pays inconnus
Et d'éternels étés,
Où l'on vit presque nu,
Sur les plages
Moi qui n'ai connu, toute ma vie,
Que le ciel du nord
J'aimerais débarbouiller ce gris
En virant de bord
Emmenez-moi au bout de la terre
Emmenez-moi au pays des merveilles
Il me semble que la misère
Serait moins pénible au soleil
Dans les bars, à la tombée du jour,
Avec les marins
Quand on parle de filles et d'amour,
Un verre à la main
Je perds la notion des choses
Et soudain ma pensée m'enlève et me dépose
Un merveilleux été, sur la grève
Où je vois, tendant les bras,
L'amour qui, comme un fou, court au devant de moi
Et je me pends au cou de mon rêve
Quand les bars ferment, et que les marins
Rejoignent leurs bords
Moi je rêve encore jusqu'au matin,
Debout sur le port
Emmenez-moi au bout de la terre
Emmenez-moi au pays des merveilles
Il me semble que la misère
Serait moins pénible au soleil
Un beau jour, sur un raffiot craquant
De la coque au pont
Pour partir, je travaillerai dans
La soute à charbon
Prenant la route qui mène
A mes rêves d'enfant, sur des îles lointaines,
Où rien n'est important que de vivre
Où les filles alanguies
Vous ravissent le coeur en tressant, m'a-t-on dit
De ces colliers de fleurs qui enivrent
Je fuirai, laissant là mon passé,
Sans aucun remords
Sans bagage et le coeur libéré,
En chantant très fort
Emmenez-moi au bout de la terre
Emmenez-moi au pays des merveilles
Il me semble que la misère
Serait moins pénible au soleil
Emmenez-moi au bout de la terre
Emmenez-moi au pays des merveilles
Il me semble que la misère
Serait moins pénible au soleil
(Vocalises)

 

مرا با خود ببر

 

اطراف اسکله، جایی که سنگینی و خستگی

پشت مرا خم کرده است

آنها با شکم هایی پر و سنگین  از میوه ها می رسند [منظور قایق ها]

قایق ها

آنها از همه جای دنیا آمده اند

و با آنها افکار سرگردان آمده اند

انعکاس آسمان آبی، از سراب ها

عطری تند و تیز با خود می کشند

از کشورهایی ناشناخته

و تابستان هایی ابدی

جاییکه در آن تقریبا برهنه زندگی می کنیم

در سواحل

من که تمام زندگی ام  را(مانند آسمان شمال) نشناخته ام

دوست دارم صورتم را از این [ابرهای] خاکستری پاک کنم

با دور زدن ساحل

مرا با خود به انتهای زمین ببر

مرا با خود به سرزمین عجایب ببر

به نظرم فقر، کمتر از آفتاب دردناک است

در کافه ها هنگام غروب آفتاب

با مردان دریایی

هنگامیکه درباره دختران و عشق صحبت می کنیم

با لیوانی در دست

من حسم را درباره همه چیز از دست می دهم

و ناگهان افکارم مرا در خود فرو می برد و مرا می نشاند

یک تابستان فوق العاده، در ساحل شنی

جاییکه می بینم، آغوش های باز

عشقی که مانند یک دیوانه، از جلوی من گریخته است

و من خودم را با رویاهام از گردن می آویزم

هنگامیکه بارها بسته می شوند و دریایی ها

برمی گردند به سواحلشان

من دوباره تا صبح به رویا می روم

ایستاده در بندر

مرا با خود به انتهای زمین ببر

مرا با خود به سرزمین عجایب ببر ...

یک صبح زیبا در قایقی شکننده

از بدنه کشتی، روی پل

برای ترک کردن، کار خواهم کرد در

معدن زغال سنگ

همراه با جاده ای که مرا می برد

به رویاهای کودکی ام، در جزایر دور افتاده

جایی که هیچ چیز برایم مهم نیست حتی زندگی

جایی که دختران بی حال و حوصله

قلبتان را به شوق می آورند هنگام تابیدن

با گردنبندهایی از گل که مست می کنند

می گریزم درحالیکه گذشته ام را آنجا می گذارم

بدون هیچ پشیمانی ای

بدون توشه و با قلبی آزاد

در حال آواز خواندن با صدایی بلند

مرا با خود به انتهای زمین ببر...

حکمت بدن انسان

در اخوان الصفا چنین آمده:

«خود بدن چون زمین، استخوان هایش چون کوه ها، مغز استخوان هایش چون معادن، شکم چون دریا، روده ها چون رودها و رگ ها چون جویبارها، گوشت چون خاک و گل است. مویی که بر بدن می روید چون گیاهان است، مواضعی از بدن که مو در آن ها رشد می کند چون زمین بارور و مواضعی که مو در آنها رشد ندارد، چون زمین شوره زار است. بدن از سر تا پا همانند یک شهر مسکون [آباد] است، پشت آن همانند نواحی متروک است، جلوی آن چون شرق، پشت آن چون غرب، سمت راست آن چون جنوب و سمت چپ آن چون شمال است. تنفس آن چون باد، کلماتش چون تندر و فریادهایش چون صاعقه است. خنده اش چون نور ماه، گریه اش چون باران، غمش چون ظلمت شب، خوابش چون مرگ و بیداری اش چون حیات است. کودکی اش چون بهار، نوجوانی اش چون تابستان، بلوغش چون پاییز و پیری اش چون زمستان است. حرکات و اعمالش چون حرکات ستارگان و گردش آنهاست. تولد و حضورش چون طلوع صور فلکی و مرگ و غیبت اش چون غروب آنهاست.»

...اخوان الصفاء، در هماهنگی با دیدگاه اسلامی مبتنی بر قرآن، که آن همه بر حکمت خداوندی جلوه گر در خلقت حضرت او، مخصوصا در بدن بشر، اصرار دارد...

به یک معنا ما همه عالم را در درون خویش داریم و کشف حکمت بدن خود، کلیدی برای فهم اهمیت روحانی و دینی نظم طبیعت است.

برگرفته از کتاب دین و نظم طبیعت سید حسین نصر ص 336

برادر 7

چه آسوده چشم بستی به هرآنچه که تو را به ما پیوند می زد

چه آسوده رها کردی تمام قیود و بندها را

بندهایی که خود می پنداشتی اسیرت کرده اند

و اکنون رها و آزادی

چه راحت دل شکستی،

دل آنان که در وجودشان جز نیکبختی تو چیزی نبود

و اکنون اشکبارند چشمهایی که تو در آنها جای داشتی

هرکه در خلوت خود  به تو می اندیشید

و من روزها منتظر بودم و شبها تو را در خواب می دیدم

اکنون،

آسوده ازهر انتظار

تنها می توانم از پشت شیشه خیال تو را به یاد بیاورم

کاش میشد این شیشه را بشکنم

(با الهام از شعری که مرداد ماه سال هشتاد و یک برای برادرم نوشته بودم)

برادر 6

داخل ساختمان بیمارستان، روبروی دری که دکتر ماشینش رو همیشه اونجا پارک می کرد، منتظر نشسته بودم. تسبیح به دست، با بغضی خفه کننده و چشمانی خیس! این روزها فقط منتظر اومدن دکتر بودم بلکه خبری خوشحال کننده بشنوم غافل از اینکه خبر نهایی شب اول داده شده! خیلی وقت بود روی اون صندلی نشسته بودم. خانم مسنی که قد نسبتا کوتاهی داشت، چند صندلی اون طرف تر از من نشسته بود. انگار اون هم منتظر اومدن کسی بود. همین قدر بخاطر دارم که چندین بار تلاش کرد شماره تلفن کسی رو که منتظرش بود بگیره ولی قدش خیلی کوتاه تر از تلفن بود و گویا شماره رو هم درست نمی گرفت چون واقعا کلافه شده بود و مضطرب. تنها کاری که کردم این بود: رفتم کنار تلفن، شماره رو از دستش گرفتم و بعد از برقراری ارتباط گفتم: لطفا گوشی رو داشته باشید.... برگشتم روی صندلی نشستم و پیرزن هم خوشحال از اینکه بالاخره به کسی که منتظر آمدنش بود خبر داد که کجای بیمارستان منتظر هست، صندلی کنار من نشست. تشکر کرد و چون از ظاهرم کاملا مشخص بود که .... پرسید چه اتفاقی افتاده؟ خیلی خلاصه گفتم و دیدم اونقدر از صمیم قلب مشغول دعا کردن شد که من هم قوت قلبی گرفتم و احساس کردم شاید هنوز هم با دعا بشه کاری کرد. بعد دیدم دستهاش رو برد بالا و با دلی سوخته گفت: افشین تو همیشه کمکم کردی و همیشه  هرچیزی خواستم به تو گفتم که برام از خدا بخوای، این بار هم برای این جوون دعا کن، منم نذر می کنمو سر مزارت سیب میارم!

بی اختیار زدم زیر گریه و پرسیدم افشین کیه؟ آخه اسم برادر من افشینه! گفت: من مادر شهیدم! افشین من وقتی خیلی جوون بود تو جبهه شهید شد و من همیشه وقتی نذری دارم و ادا میشه، سر مزارش 2کیلو سیب میبرم!

یجورایی احساس کردم نشستن این خانوم کنار من بی سبب نبوده! شب، وقتی از بیمارستان برمیگشتم، اونقدر بی تاب بودم که دلم می خواست همون موقع برم سر مزار عموی شهیدم و براش سیب ببرم و از اون بخوام برامون دعای خیر کنه، ولی چون عموم اهواز دفن هست، با پسرعموم تماس گرفتم و از اون خواستم که بره سر مزار عموم. روح همه شون شاد.

بعدازظهر هشتمین روز خرداد:

درست همین موقع بود

طوفان به پا شد

از صبح مثل مرغ سر کنده بودم

رفتم پیش دوستی بلکه آرام گیرم

درست همین موقع بود

طوفان به پا شد

صذای افتادن چیزی را شنیدم

ترسیدم، او هم ترسید، از پنجره بچه ها را صدازد: بیایید تو! بیایید تو!

بچه ها مشغول بازی اند

ناگهان شیشه در شکست و فرو ریخت

بیشتر ترسیدم

بچه ها بهت زده خرده های شیشه شکسته را نگاه می کنند

فقط چند دقیقه طول کشید

به خانه برگشتم

تازه رسیدم، لباسهایم تنم بود، تلفنم زنگ خورد

                 ... ...

از پشت شیشه قامت بلندش را دیدم که گویی آرام خوابیده! بی هیچ دغدغه ای! بی خبر از هیاهوی پشت شیشه!

بدن و صورتش حتی یک خراش هم ندارد ...

دکتر گفته بود تمام است

ولی من نمی دانستم، مادرم هیچ نمی دانست، پدر هنوز هم هیچ نمیداند!

هفت روز نمی دانستم که او دیگر برنمی گردد

و این هفت روز منتظر بودم بار دیگر چشمهایش را باز کند

و این هفت روزِ پس از هفتمین روزِ خرداد، برایم هفت سال گذشت

ولی او هرگز برنگشت، هرگز!

برادر 5

صدای باد را می شنوم

باز طوفان شده

صدای تکان درخت ها را می شنوم

دلم تکان می خورد

من از بادهای خرداد متنفرم

 

یک سال گذشت: بادی وزید، طوفانی به پا شد، دیوار پنجره ای فرو ریخت، برادرم به کما رفت، هفت روز بعد ازین دنیا رفت، به همین سادگی، به همین مسخرگی!

هفت خرداد

شاید سالها

از آمدن روز تولدم شاد بودم

ولی امسال نه!

و شاید سالها

آمدن روز تولدم شادم نکند

امسال و امشب

کاغذ های زیر دستم و شیشه عینکم همه خیس اند.

شعری از لنکستون هیوز Lengston Heughes

سرود زمین:

 

سرود زمین است این که می سرایم

دیری چشم انتظار سرود زمین بوده ام من.

سرود بهار است این که می سرایم و

دیری چشم انتظار سرود بهار بوده ام من

                        بنیرو، همچون جوانه های گیاهی تازه

                        بنیرو، همچون شکفتن شکوفه های درختی

                        بنیرو، همچون نخستین زایمان زنی.

سرود زمین است این که می سرایم

سرود تن

سرود بهار

از دیرگاهان چشم انتظار این سرود بهاران بوده ام.

حکایت

مرد دانایی برای جمعی سخنرانی میکرد و لطيفه اي برای حضار تعریف کرد

همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطيفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند

او مجدد لطيفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطيفه نخندید

او لبخندی زد و گفت

 

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطيفه یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

ولی به نظر شما واقعا شدنیه؟!! من که میگم نه!