انتهای خیابان هشتم

حدود یکی دو هفته پیش با همسرم این فیلم رو توی سینما دیدیم که بجز اعصاب خوردی و سر در گمی و تلخ شدن اوقاتمون، هیچ چیزی برامون نداشت!

داستان از این قرار بود که ترانه علیدوستی در نقش نیلوفر، مجبور بود برای جور کردن دیه برادرش که یک قتل غیر عمد انجام داده (والبته خیلی دیر متوجه علت اینهمه تلاش و تکاپو شدیم)، ظرف سه روز پول هنگفتی رو جمع کنه و البته نامزدش صابر ابر که بیشتر به نظر من یه آدم منفعل بود تا یک نامزد(!!!!) و دوستان دیگه – که مشخص نبود دوستان کی هستن و رابطه هاشون چطوریه -  کمک میکردن تا این پول جمع بشه.

ناگفته نمونه که برای بدست آوردن این پول، هرچی راه خلاف و نا صواب و البته دور از عقل هست نشون داده میشه! از جمله بوکس بازی توی معدن ماشین های اوراقی، قمار کردن، خودفروشی، و البته شاید هم فروختن بچه! البته اگر منصف باشیم، فروختن ماشین و فروختن کلیه و گرفتن وام از آدم های خیر هم ،از دیگر راه های بدست آووردن این پول بود که البته هیچ کدوم هم به نتیجه نرسید!

شخصیت پردازی ضعیف این فیلم بیشتر از همه چیز آزارم میداد.

روابطی که اصلا معلوم نبود کی به کیه و چی به چیه! شخصیت حامد بهداد که معلوم نبود چه کاره هست؟ بوکسور، اسب باز، مردی که همسرش رو طلاق داده؟ اون زن کی بود؟ چرا بچه اش رو فروخت؟ اگر نیتش این بود که پول برای نیلوفر جور کنه، من که اینو متوجه نشدم! اون پسره قمار باز از کجا اومد دوست کی بود اصلا؟ پدر نیلوفر که حتی یک جمله دیالوگ هم نداشت، چه نقشی توی فیلم داشت اصلا؟ بود یا نبودش چه خللی توی فیلمنامه ایجاد میکرد؟

صابرابر که نامزد نیلوفر بود و در ظاهر خیلی هم تلاش میکرد کمکش کنه اما به نظر من همه جا فقط به نیلوفر نگاه میکرد که داره گریه و بی تابی میکنه و اون هم کاری از دستش برنمیاد و یا نهایتا یه آدم خیلی نگران بود که دقیقه نود خواهر نیلوفر بهش خبر داده که اون داره کلیه میفروشه یا رفته انتهای خیابان هشتم برای...

در کل اصلا از این فیلم خوشم نیومد و هیچ جوره نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. شاید نیت فیلم نشون دادن واقعیت های تلخ این جامعه بود اما به نظرم بیشتر به زور به خورد دادن برخی واقعیت های تلخ بود که خوب پرداخت نشده بود و به زور همه چیز رو توی فیلمنامه جا داده بود!

طنین کاشی های آبی

طنین کاشی های آبی عنوان یک مجموعه دوتایی لوح فشرده از نشر باربد است. این دو لوح ترکیب دل پسندی از پیانوی استاد مرتضی محجوبی را با ضبط هایی کمابیش یکسان ارائه می کند.

یادداشتی از سید علیرضا میرعلی نقی در داخل جلد این مجموعه قرار دارد که برای آشنایی بیشتر علاقمندان، بخشی از آن را برای شما می آورم:

« خوشنویسان قدیم، به وقت ستودن اثری در مرتبه والای استادی، از دو صفت یاد می کردند: شأن و صفا. شاعران از این دو صفت که جز در شاهکارهای بزرگ به هم جمع نمی آیدف با واژه های جلال و جمال یاد می کردند، اگرچه از سخن های مرسوم بین خنیاگرانِ قدیم ما، کلام مصطلحی به یادگار نمانده که گویای این عنصر مکمل باشد، اما در بسیاری از آثار نفیس به جای مانده از نخبگان موسیقی، این دو گوهر را به روشنی آفتاب و شفافیت آب می توان دریافت، چشید و حس کرد.

بین معدود برگزیدگان هنر تک نوازی خلاق در موسیقی قرن اخیر ایران، راستی را که استاد مرتضی محجوبی تجسمی عیان است از شأن و صفا در حدی از بیانی متعالی که نه در گذشته نظیری داشت و نه امروز همانندی دارد. ضبط هایی که از تک نوازی های او در سال های آخر عمرش تدارک شده و از آسیب روزگار در امان مانده و به یادگار به ما رسیده، شایستگی او را برای عنوان "شاعر پیانوی ایرانی" اثبات می کند. عنوانی که هنوز زمانه هنرمند دیگری را شایسته احراز آن نشناخته است.

پیانو از اواسط دوران فتحعلی شاه قاجار به ایران وارد شد و در دوره ناصرالدین شاه با چند نوازنده گمنام و نامدار، جایی در موسیقی شهری ایران یافت. محمد صادق خان سرورالملک، معتمدالملک یحیائیان و محمود مفخم الممالک – که سمت استادی بر مرتضی خان را داشت – از اولین نوازندگان بودند. کمی بعد حبیب الله سپهسالاری (ملقب به مشیر همایون شهردار) به عنوان اولین نوازنده صاحبِ روش مخصوص، نام و آوازه ای هفتاد ساله یافت. مرتضی خان نوازنده ی مابین عصر مشیر همایون و عصر جواد معروفی بود و تا کنون در حوزه اجرای موسیقی دستگاهی، به عنوان برجسته ترین مجری دارای سبک ویژه، لحن شاعرانه و آثار کلاسیک شناخته شده است. نواندگی مرتضی محجوبی برآیند پیچیده ای از زبان اجرایی سازهای مضرابی عصر قاجار، میراث هنری آواز و رهیافت های شخصی اوست که مقلدان بسیاری یافته و البته هنوز همتایی نیافته است... .»

بیشتر درباره مرتضی محجوبی بخوانید

اسب جیوان نجیبی است

                  

فیلمی از عبداارضا کاهانی که این روزها بر پرده سینماها اکران است. نقدهایی که درباره این فیلم نوشته شده رو تا حدی خوندم و طبیعتا بسیارو ضد و نقیض هستند. بعضی این فیلم رو مبتذل و بی ارزش معرفی کردند و بعضی هم کاملا خوش ساخت! البته این نقدها رو بسته به اینکه چه کسی نوشته باشه، میشه قبول یا رد کرد اما من نقدی به این فیلم ندارم و کار نقد به عهده متخصصان سینما و نقد باشه بهتره ولی در مجموع و من این فیلم رو دیدم و برخلاف ریتم کند و بعضی جاها بی مورد و خسته کننده اش، از این فیلم خوشم اومد. تمام داستان فیلم از شب تا صبح چند دوست رو نشون میده که برای پول  جور کردن یکی از اونها، بعد از مدت ها همدیگه رو میبینن و شب تا صبح رو باهم میگذرونند و جریاناتی که در این ساعات به همراه سرکار قلابی فیلم پیش میاد، خالی از تأمل نیست!

بازیگران این فیلم رضا عطاران – حبیب رضایی – پارسا پیروزفر – مهتاب کرامتی – باران کوثری – کارن همایونفر – مهران احمدی با حضور : ماهایا پطروسیان – بابک حمیدیان – اشکان خطیبی – احمد مهران فر – محمد باغبانی و با صدای پانته آ بهرام

مچ پوینت Match Point

فیلم محصول سال 2005  به کارگردانی وودی آلن است. مچ پوینت یکی از اصطلاحات بازی تنیس است به معنای آخرین امتیاز بازی. از ابتدای فیلم دیالوگ به طور مشخص با پیش کشیدن این موضوع شانس و اتفاق در یک بازی تنیس، به شانسی بودن زندگی اشاره می کند. این تفکر که توپ تنیس در زمین بازی اگر اتفاقی با تور برخورد کند، در کسری از ثانیه شما یا برنده اید و یا بازنده و اینکه در جریان زندگی، انسانها یا از شانس برخوردارند و یا خیر.

                                         

پسر بی پول فیلم که بازیکن قهار تنیس است بطور اتفاقی با دختری ثروتمند آشنا می شود و با او ازدواج می کند و در عین حال با نولا، نامزد سابق برادر زنش رابطه ای مخفیانه برقرار می کند. او و همسرش که هر دو سالم هستند، تا کنون شانس بچه دار شدن نداشته اند ولی نولا، با وجودیکه اغلب از باردار شدن جلوگیری می کرده، از او بار دار می شود. نولا او را تحت فشار می گذارد تا حقیقت را به همسرش بگوید ولی کریس با از دست دادن همسرش تمام زندگی و امکانات و ثروت بدست آورده خود را از دست خواهد داد بنابراین نقشه قتل نولا را ترتیب می دهد و در پایان نیز از خوش شانسی زیادش، از ظن پلیس رها می شود ، همسرش را بچه دار می کند و به زندگی گذشته خود با همسرش ادامه می دهد.

مسئله شانس در زندگی  در این فیلم بسیار قدرتمند نشان داده شده ولی بحث های بسیاری پیرامون مسئله تقدیر و قسمت از یک سو و جبر و اختیار از سوی دیگر وجود دارد که در حوصله این پست وبلاگ نمی گنجد ولی به نظر من شانسی بودن زندگی هیچگاه صد در صد نیست.

درباره این فیلم بیشتر بخوانید

فریاد مورچه ها

فیلمی از مخملباف  که محصول سال 2006 است و در هند فیلمبرداری و تهیه شده.

بی تردید وقتی فیلمی از مخملباف را می خواهیم ببینیم، می دانیم که فیلمش برای مخاطب عام ساخته نشده و همیشه کارگردانانی همچون کیارستمی و مخملباف مخاطبینی خاص داشته اند. من اینگونه فیلم ها را بسیار دوست دارم و می پسندم اما از دیدن این فیلم لذت چندانی نبردم! شاید هم بهتر است بگویم لذت نبردم!

              

از صجنه آغازین فیلم کاملا مشخص است که فیلم مخاطبی خاص دارد. دختر چشم هایش را با دستکشی پشمی پوشانده و مرد با دست خود، جلوی چشمهایش را گرفته. داستان فیلم، داستان زن و مردی است که به هندوستان سفر کرده و گویا ماه عسل آنها نیز هست. داستان فیلم بر محور وجود یا انکار وجود خدا میگردد که با چاشنی های سیاسی نیز آمیخته شده. دختر، به دنبال گاندی و هندوئیسم به هند سفرکرده و در جستجوی دیدار با مرد کامل است که آموزه هایش را در دوره های مدیتیشن و یوگا که مد امروز جوانان شده، آموخته است و مرد اعتقادی به وجود خدا ندارد و به دنبال دختر به هند آمده بلکه از پوچی نجات یابد! مرد به پوچی رسیده که این مسئله نیز متأسفانه دامنگیر بسیاری از جوانان امروز جامعه ایران شده.در این فیلم برای نخستین بار است که صحنه  برهنه زن ایرانی دیده می شود. و در سکانسی که مرد نزد دختر فاحشه است از خداوندی که به نظرش وجود ندارد، بابت آفرینش دو چیز تشکر می کند: زن و شراب.

در تمامی دیالوگ های فیلم مردِ کمونیست، به عناوین مختلف منکر وجود خداست و معتقد است اگر خدایی هم وجود دارد، قطعا از خلقت خود پشیمان است و دختر برعکس او به خدا ایمان دارد و فقرا را بسیار خوشبخت تر از ثروتمندان می داند. او برخلاف اینکه مسلمان است، عقدش را به شیوه هندوان اجرا می کند و ازینکه فراموش میکند هنگامی که نزد مرد کامل بودند، از وی بخواهند که باز هم آن دو را به عقد یکدیگر درآورد و بر روی صندلی چوبی ای که در تمام فیلم همراهشان است بشیند تا متبرک شود، سخت ناراحت می شود!

این فیلم در کل، سراسر جای بحث و تأمل دارد. صحنه پردازی ها سرشار از نماد گرایی و تا حدی سورآل به نظر می رسند و دیالوگ ها بسیار روانند و مصنوعی به نظر نمی رسند و ساخت و پرداخت آن بی شک، گیرا و جذاب است اما نحوه پرداخت موضوع عرفان و دین و سیاست، هرچند تا حد زیادی به واقعیت جامعه ایران نزدیک بود ولی  من آن را نپسندیدم!

مرتبط: درباره این فیلم بیشتر بخوانید

         درباره فیلم فریاد مورچه ها

دایره

 

فیلم دایره جعفر پناهی، به نظرم بسیار خوش ساخت بود.

از فیلم هایی که بعد از دیدنشون ذهنم درگیر میشه خیلی خوشم میاد و این فیلم  جوری پرداخت شده که از ابتدا تا انتهای فیلم، ذهن بیننده رو درگیر میکنه و به نظرم عنوان دایره، بهترین عنوانی بود که برای این فیلم میشد انتخاب کرد.

ترجیح میدم چیزی راجع به فیلم ننویسم و فقط اینو بگم که این فیلم ارزش دیدن رو داره.

درباره دایره بخوانید

تهران من، حراج

دیشب این فیلم رو دیدم و از اونجا که داستان به حراج رفتن تهران و به نظر من ایران، متأسفانه جریانی عادی شده، از داستان فیلم، خیلی متعجب نشدم چون واقعیتی ملموس رو به نمایش گذاشته اما درکل فیلم خوش ساختی بود و خواستم اونو معرفی کنم تا بقیه هم ببینن البته فیلم رو باید از بازار سیاه تهیه کرد!

به نقل از ویکی پدیا :تهران من، حراج (به انگلیسی: My Tehran For Sale) اولین فیلم بلند گراناز موسوی، شاعر و کارگردان ایرانی، محصول مشترک ایران و استرالیا و برندهٔ جایزهٔ بهترین فیلم مستقل سال ۲۰۰۹ در استرالیا (اینساید فیلم آواردز) است.

نویسنده و کارگردان آن دانش آموختهٔ رشته ی سینما در مقطع دکتری دانشگاه سیدنی است و فیلمبرداری این فیلم راکه تحسین شدهٔ منتقدین و تماشاگران جشنواره های متعدد از جمله جشنواره

 بین‌المللی فیلم تورنتو، روتردام، جشنواره بین‌المللی فیلم پوسان و نیز موزه هنر مدرن نیویورک، بوستون، هوستون و برندهٔ چند جایزهٔ جهانی است را در تابستان سال ۲۰۰۸ در تهران انجام داده است .

فیلم «تهران من ، حراج» داستان دختری است بنام مرضیه  که  چون از خانه طرد شده، تنها زندگی می کنه. مخارجش رو از راه طراحی لباس و شوی لباس بدست میاره ، تئاتر خونده و با یک گروه تئاتر هم که تمریناتشون رو بطور خصوصی انجام میدن، همکاری میکنه. از طریق دوست صمیمیش ، صدف که روانشناسه، توی یک اکس پارتی با پسری به نام سامان دوست میشه که تازه از استرالیا اومده و بعد از مدتی آشنایی، عاشق سامان میشه و سامان هم تصمیم میگیره مرضیه رو با خودش به استرالیا ببره. تو این فاصله سامان تو خونه مرضیه باهم زندگی می کنن و باز هم از طریق صدف به چند تا اکس پارتی دعوت میشن و زندگی خوبی دارند تا اینکه در جریان آزمایشات پزشکی مرضیه برای سفارت، مشخص میشه که مرضیه مبتلا به ایدز هست و بلافاصله بعد از رسیدن نامه سفارت، سامان خشمگین ونگران از اینکه نکنه از طریق مرضیه مبتلا شده باشه، اونو برای همیشه ترک میکنه. بعد از اون مرضیه زندگیش رو حراج می کنه تا قاچاقی از ایران بره و وقتی ایران رو ترک میکنه، اجازه ورود به کشور مقصد رو نداره و در پایان فیلم او دوسالی هست که در زندانه و همچنان تکلیفش مشخص نیست.

واقعا متاسفم برای جوونهایی که حاضرن به هر قیمتی ایران نباشن و به هر قیمتی خونه رو ترک می کنن و به هر قیمتی گذشته شون رو فراموش می کنن.

مرتبط: فروش فیلم مبتذل "تهران من حراج" در دست فروشی های خیابان انقلاب