یک داستان زیبا !!
این روزها کتابی را به پایان نرسانده ام که مطلبی درباره آن در وبلاگم بگنجانم و از آنجا که چندین روزی است که به روز نشده، تصمیم گرفتم داستانی را بگذارم که بر حسب اتفاق در کمدم برگه اش را دیدم که سالهاست از آن نگهداری کرده ام!!!!
این داستان کوتاه بسیار زیبا در سروش کودکان به چاپ رسیده بود و سالها پیش از دختر دایی ام گرفته بودم و از همان روز تا امروز، به نظرم از قشنگترین داستان هایی بوده است که خوانده ام! شما هم بخوانید، شاید با من هم نظر شدید!! :
« روزی بود که روز نبود. پادشاهی بود که شاه نبود. این پادشاه سه تا پسر داشت. دو تا از پسرهاش مرده بودند، آن یکی هم نفس نمی کشید.
پادشاهی که شاه نبود، سه تا خزانه داشت. دو تاش خالیِ خالی بود، یکیش در و دیوار نداشت.
پادشاهی که شاه نبود، توی خزانه ای که در و دیوار نداشت، سه تا کمان داشت. دو تا از کمان هایش شکسته بود، یکیش زه نداشت. سه تا کارد هم داشت که دو تاش بی دسته بود، یکیش تیغ نداشت.
پادشاهی که شاه نبود، سه تا طویله داشت. دو تا از طویله هاش خرابه بود، یکیش در و پیکر نداشت.
توی طویله ای که در و پیکر نداشت، سه تا اسب بود. دو تا از اسب ها مرده بودن و یکیش رمق نداشت. کنار اسبی که رمق نداشت، سه تا زین بود. دو تا از زین ها پوسیده بودند و یکیش چوب و چرم نداشت.
از قضای روزگار، یک روز آن پسر پادشاه که نفس نمی کشید، رفت تو خزانه ای که در و دیوار نداشت، کمانی را که زه نداشت برداشت و کاردی را که تیغه نداشت به کمرش بست و رفت توی طویله ای که در رو پیکر نداشت. اسبی را که رمق نداشت آورد و با زینی که چوب و چرم نداشت حاضر کرد و سوار شد و رفت به شکار. از سه تا دشت گذست که دو تاش خشک بودند و یکیش علف نداشت. به سه تا کوه رسید که دو تاش صاف بودند و یکیش قله نداشت. سه تا آهو را دید که دو تاش مرده بودند و یکیش جان نداشت، آهویی را که جان نداشت شکار کرد و با کاردی که تیغه نداشت سرش را برید و شکارش را بست به ترک اسبی که رمق نداشت و رفت و رفت تا رسید به روستایی که سه تا خانه بیشتر نداشت. دو تا از خانه ها خرابه بودند و یکیش سقف نداشت.
پسری که نفس نمی کشید، با اسبی که رمق نداشت و شکاری که جان نداشت، رفت تو همان خانه ای که سقف نداشت. در خانه سه تا اجاق دید که دو تاش خاموش بودند و یکیش آتش نداشت. روی اجاقی که آتش نداشت، سه تا دیگ دید که دو تاش دیگ نبودند و یکیش ته نداشت. آهو را گذاشت توی دیگی که ته نداشت و بار کرد روی اجاقی که آتش نداشت.
آهو کبابِ کباب شد؛ طوری که استخوانش سوخت اما گوشتش خبر نداشت.
شاهزاده ای که پدرش شاه نبود، نشست و از گوشت آهو خورد. آن هم با دهانی که سه تا دندان بیشتر نداشت. دو تا از دندان هایش سیاه شده بودند و یکیش اثر نداشت. خورد و خورد تا تشنه اش شد. سوار اسبی شد که رمق نداشت و رفت و رفت تا رسید به سه تا جوی آب که دو تاش خشک بودن و یکیش نم نداشت. سرش را گذاشت توی همان جویی که نم نداشت. آنقدر خورد و خورد که دیگر سر بر نداشت.»